|
ماهی_سیاه_کوچولو
|
||
|
یادداشت هام |
چه قدر دور شده ای
شبیه هیچ
شبیه کاج همسایه
شبیه «نه نمی شود»
شبیه سایه های سریع
کاش تاریک می شد
تا کنج اتاق...
کاش نور کم بود
تا صریح کم بودی
کاش ساده تر بود این زندگی
و می شد از دیوار همسایه بالا رفت
تا از بین نرده ها
حرف زد و دید
با کسی و کسی را که سخت بود بودنش
چرا گفتی
«زندگی گردش عصرانه ایست ملی جان.
به این حرف ها نمی ارزد. یعنی اصلاً نمی ارزد»؟
طولانی نشده این گردش عصرانه؟
بود و بود و رفت و دیگر مدام نیست
نبود وقتی تکه های لاله در دشت ها می دویدند و چه زود می گذشت زمان
نبود وقتی سبدهای خیال از بدنم فواره می زدند
نبود وقتی مادرم لکه ای شده بود که در سبزی پراکنده ی مداوم دریا دور می شد
نبود وقتی آتش از درخت های باغچه ی مادربزرگ بالا می رفت
نبود وقتی بی امان، پرنده های سیاه دور سرم می چرخیدند
نبود وقتی آدم ها می رفتند و رفتنشان از بودن همه، نبودن هایی ساخته بود که سخت بود مجاب کردنشان به بودن
نبود وقتی دوشنبه بود و هیچ نسیمی نمی آمد
نبود وقتی چهارشنبه بود و برف می آمد، نه در قاب چوبی
نبود وقتی بعضی روزها برای بودن و بودن بودند
چه دو ماه سختی گذشت
و نیست وقتی پیر می شوم و هیچ فکری روی پله ها وادارم نمی کند به نشستن
نیست وقتی رسماً می دانم باید باشد
کاش می شد که یادش نرفته باشد، نرفته باشم، نرفته بودم
می ترسم چشم هایم را ببندم و برای هر چیز دیر شده باشد
و آنقدر نمی شود انگار هرگز نبوده
«سر که برداری از بالشتک زندگی همه رفته اند و تو مانده ای تنها، تنها»
یک بار خواب دیدم پیشانی ام را بوسیدی، خواب خوبی بود اما بیدار که شدم تو «بوق بوق بوق آزاد تلفن» بودی و بعد «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش» بود. تو مهربانی، همیشه بودی، کله ی من به قول تو خراب بود و هست و تو می گفتی «بیدار می شوی»، من نوشتم «حواست هست یا نیست نمی دانم، من طبق سفارش سخت نمی گیرم و خوابهای خوب می بینم». تو «جای سوزن انداختن در روزهایت نبود و کار نمی گذاشت شب ها سرت را بخارانی» و برای من صدایت تکرار می شد و چشمهایت می خندیدند: «بی خیال مرد! کجا می توان کمی ذهن زیبا خرید؟ و چرا پیر می شویم پیش از آنکه خر شده باشیم؟»
برای جورابهایت که نوشتی دلم ریخت؛ «سایه ای که آغوشش هیچ هم برای چهار نفر جا نداشت و آرام بود و دلپذیر»؛ نمی دانی چه قدر می خواستم «بمان»م و نمی دانی «در تاکسی که بسته می شد» چه قدر می فهمیدم «دست کشیدن نافرجام است و لازم الاجرا». من تصاویری تکه تکه از دست هایی بریده دیدم، «خواب که باشد همه چیز آرمانی است، آدم هایی را بی اختیار می کشم که معمولی نیستند و من دیگر می دانم گاهی احمق نابی بوده ام...». از انقضای قرارمان روزها می گذرد؛ گمانم یادت باشد ناهار و شامی را که از من طلب داری؛ آلبالو خشک ها خراب شده اند و «در دادگاه هم که تنها سکوت رد و بدل می شود».
دلگیرم از این روزگار که «در چشم برهم زدن زندگی» توان «بودن» را گرفته است. «نگاهم را دوخته ام به گوشی تلفن همراه»؛ منتظرم کلمه ای شکار کنم از سایه ای که چند مداد برایش تراشیده ام روزهاست. (چشمهایت نگران و روشن). چهار حرف دوست داشتنی الفبا! باران بی دلیل بهار «نا» برای وینستون ها نگذاشته، تو هم که زندانی نمی شوی و من نمی دانم 20 سالگی ات را کی خواهم دید؛ خواهم دید؟
می خواهم اینجا بنویسم...دور از تنهایی دلگیر مداد و تماس دلپذیر مداد و کاغذ...و دور از گستاخی وقیحانه ی خودکار...می خواهم تصویر بی حوصله ای که دیگر مدت هاست در ذهن منفعل راکدم مانده، تبدیل شود به نشانه های پیچیده و بی دلیل خط و تکرار صدایی که می پیچد در سرم، ترسناک و وهم آلود، رج شود در کلماتی که کلمه نیستند.
تصویر قد کوتاه من، در ابتدای خیابان تاریک و مداوم، زیر برف بی خیال، از کنار خاموشی حق به جانب مغازه ها و جیرجیر کفش عصبی و ناشی من، روی بی تقصیری برف.
راهی که تمام نمی شود و پلی که پیروزمندانه بر بلندای خیابان اضافه می کند تاریکی مداوم دیگری را تا جیرجیرکنان بروی به انتهای دیرمان و سیاه بی شکل، به پهنه ی بی نیمکتی که شاید روزی نشسته بودیش یا نشسته بودت و ...
و هیچ جیرجیری، شالاپ شالاپ کفش های تو را تداعی نمی کند.
-پیشنهاد سایت
دوست دارم کسی از تک تک لحظه های تکراری و بی سروته هر روزم فیلم بگیره و فریم به فریم پخش کنه رو یه سایتی که دم به دم، کرور کرور آدم مشتاق بهش سر بزنن و بخندن به تکرار خفه کننده ای که مال منه و مال اونا نیست
(صدای سرفه بشنوید به نشانه ی «زرشک»)
-پیشنهاد خواب
خواب دیدم پدربزرگ می گفت انار و انار و انار خوردم
(بنفشه می گه این یعنی هزار و هزار و هزار درهم)
(جداً قصد تکرار ندارم اما وضع پدربزرگ حتماً توپ توپ توپه)
آقا! دیدن خواب بعضیا رو پیشنهاد می کنم؛ به انتخاب خودتون
-پیشنهاد تصویر
اگه فکر می کنین تو اینورژن و سرما و بوق و حتی هنوز برگ و بارون و سه ساعت و نیم دیگه برف، هیچ تصویری نمی سازین یا نمی سازن یا بدون دخالت شما ساخته نمی شه، شاملو بخونین.
شتاب بشکه های خالی تندر بر شیب سنگفرش آسمان
مردمک چشم های تو؛ سنگین نرم خفته ی عمق خلیج
ده هلالک ماه در معرض خورشید
درنگ ساتور خونین و نزول لختالخت تاریکی، چون خواب
رعد می ترکد به خنده؛ مرغ باران می دهد آواز؛ می کشد دریا غریو خشم؛ ابر می گرید؛ باد می گردد...
«اول چهار» که امروز باشد، فکر فکر که نه، فقط تصاویر تکه تکه ای از دست هایی بریده می بینم؛ سابق بر این فکرهای بکرتری می دیدم که هیچ به بریدن نمی رفتند؛ بریدن با دست می رود یا می آید نمی دانم اما دست های بریده ترسناکند؛ درست مثل صدای نزدیک شونده ی موتور از پشت، در یکی از شب های اواخر «سه» چند سال قبل در تاریکی تنها و غریب کوچه هایی که هیچ بو نمی دادند.
موتور یا ناموتور چه تفاوتی می بینی؟ شاید حتی ترس در جمعیت جلورونده ی داوطلبان محترم ورود به دانشگاه های عزیز و زیبا و آزاد باشد؛ جمعیت ترسناک است؛ هیچ وقت نمی دانی چند هزار نفر، فکر بکر بریدن دست های تو را در خواب نیمه شب شیک خود در سر دارند؛ چرا، قسم به نان و نمکی که با هم خوردیم بگو، خواب می بینیم؟
بارها در خواب از اتوبوسی خراب در میدان فرهنگ پیاده شده ام و با تفنگ، یک کاره ته کوچه را نشانه رفته ام، وقتی فقط می خواسته ام کتابی چیزی خریده باشم و رفته باشم سراغ خودم و خوانده باشم و خندیده باشم و شاید حتی گاهی تصور کرده باشم چه قدر بعضی قهرمان ها شبیه کاراکترهای ناب زندگی ناقص و وارفته ی خودم هستند؛ همه ی اینها به کنار، نشانه رفته ام و کشته ام؛ آقا تعارف که نداریم، خواب که باشد همه چیز آرمانی است. من می شوم تیرانداز قابل و عاقل و بالغی که محال ممکن است تیرش به خطا برود و مثل چی آدم می کشم؛ آدم های معمولی که همین طور رله در خواب همه رفت و آمد دارند که نه؛ گفتم که، در خواب همه چیز آرمانی است.
خواب خوب است یا بد جداً جداً جداً نمی دانم. و اگر بخواهم نیمی از باقیمانده ی عمر شریفم را بدهم تا بی خواب شوم کی می افتد بین من و خریدار که «آدم نخر! احمق نفروش!»؟ و مگر فروشنده احمق است؟ و من دیگر می دانم گاهی، احمق نابی بوده ام. به قحطی واژه مبتلا شده ام و آنچه دم دست دارم تیره تر از آن است که بتوان رویش حساب کرد.
-آذر 83 که 9 ماه بود ماه 9 (محرمانه-کاملاً شخصی)
روزگار غریبی که مورچه ها حرف می زدند و من دستکش های بزرگی داشتم برای خودم؛
روزهایی می شد که آفتاب برای درآمدن اجازه می گرفت و ماست چه تداعی شیرینی داشت؛
چرا یک بار پائین پله ها را نگاه نکردم یا پشت شیشه ی گلفروشی را؟؛
چرا دم گوش تو چیزی نگفتم؟ چیزی که یادت بماند؛
-دیگر همه چیز خیال است؛ تو با قدم های سنگین و صدایی غریبه دور می شوی، دور می شوم، فرار می کنیم، فرار کرده ای، یادت می آید؟ پارک سئول، میدان شیخ بهایی؛
آنقدر آدرس و کلمه و تصویر و خاطره دارم که مدام خواب ببینم و خواب بشنوم و خواب راه بروم.
-سه روز خوب: اردیبهشت 86 (مسافر، اگر خواست)
فلفل، آلوچه و گلابی؛ حواست که هست؟ من به آئین دیگرم.
-بعضی دوست ها دوست هستند. (درگیر هم آوائی نشو)؛
حالا ماه هاست که می دانم هر فرازی را نشیبی است اشوزرتشت؛
مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان اما حواسم هست.
-یک روز دلپذیر: مهر 87 (ته گل باش ببا)
ماهی زنجیری آب است و من زنجیری رنج؛
نگران نباش می دانم همه چیز شعر است و شعر واقعی نیست وگرنه من که خوبم و تو حساس.
-و این میم که تلفظ کامل اسمش سرم را داغ می کند، تنها 3،2 سال از من بزرگتر است؛
آی سی وات یو مین ابسوفاکینگ لوتلی!
تکرار می شود، تکرار می کنیم و شادیم که هیچ چیز تغییر نمی کند
هیچ فهمیده ای چه قدر همه شبیه هم شده اند؟
و باز هم صدایی از صندلی عقب می گوید هر جا ممکن باشد پیاده می شود
همین جا و نه حتی بعد از چراغ 96 ثانیه ای
همه چیز ثانیه ای شده؛ حتی ترس ها و نگرانی ها
و سرها شلوغند از همین ثانیه ها و این گستاخی های قبل و بعد از چهارراه
و تمام آن 96 ثانیه
یادم آمد زندگی واقعی با کاری که تا به حال می کردم فرق دارد
نگاهی که نگاهم نمی کند چون آن دورتر زندگی واقعی تر است
ترسی که ناگهانی نیست و نگرانی که نسنجیده نمی آید
و می خوانی چون معشوق را بی پرده دیدن محال بود
نمی شنوم ضرورت چیست
باز هم خنده های بلند از دهانی کج و من که تکه تکه می شوم
صف های سینما فقط برای خرید بلیط اند وهوا
آنقدر ابری نمی شود که بخواهی بلیط به تو نرسد
تنها!
"چهار حرف" دوست داشتنی الفبا
دوست دارم نشسته باشم و از شیشه ی جلوی ماشین نگاهش کنم که چطور آرام می ایستد و لبخندش می چرخد به طرفم
دوست دارم نشسته باشم و مات شوم به نیم رخش تا بی هوا برگردد و لبخند بزند
دوست دارم نشسته باشم و سایه اش روی میز بیفتد تا سرم را بالا ببرم و لبخندش را ببینم
دوست دارم نگاهش را که می خندد و هزار هزار بار مهربان است
|
|